تبليغاتX
سیاه مشق


سیاه مشق

من فقط مینویسم هر شکلی گرفت همون توی ذهنم بوده

 

 

دیگه به زندگی علاقه ندارم

دیگه زندگی به من علاقه نداره

دیگه علاقه با من زندگی نمیکنه

تموم شدم

 

خداحافظ

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 16:15 توسط مونا| |

 

 

 

یتیم شدم.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 17:24 توسط مونا| |

 

 

تنفر و انزجار همه ی وجودم رو پر کرده

متنفرم از خیلی چیزا

خیلی از موارد تازه به لیست تنفرجات ذهنم افزوده شده

از احساسات متنفرم

از غلبه ی قلب بر عقل متنفرم

از روزگار که هر بازی دلش بخواد باهامون میکنه متنفرم

از صلاح دید کسی برای کس دیگه متنفرم

از رئیس ها متنفرم

از اسم مهناز متنفرم

از دیکتاتورها متنفرم

از پل های زرد رنگ متنفرم

آخرشم از خودم متنفرم

.

کاش میتونستم واسه عزرائیل جونم دعوتنامه بفرستم

 

بیا

"تو را من چشم در راهم"

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:59 توسط مونا| |

 

 

چقدر انتظار سخته

مثل هلوی رسیده ای که منتظر میشینه تا بچیننش

مثل گلی با یه عالمه شهد که منتظره یه زنبور بیاد سراغش

مثل دونه های رسیده ی کاج که منتظر هوهوی باد یا امواج آب میمونن

تا ببرنشون به جایی که قرار اونجا ساکن بشن و رشد کنن

مثل جوجه ای که دهنشو تا آخر باز کرده و جیک جیک کنان منتظر

که مامانش براش کرم و ملخ بیاره

مثل مادری که پسرش رفته جنگ - یا مادری که پسرش رفته تظاهرات جنبش سبز!

مثل مریضی که دکترا بهش گفتن چیزی به پایان زندگیش نمونده

حتی مثل وقتایی که منتظر پیام یا تلفنی هستی و مدام به گوشیت خیره ای

 

و هزاران هزار مثال دیگه

 

زجرآور تر از انتظار اینه که ندونی تا چه موقع باید منتظر بمونی

** مخصوصا وقتی علت انتظار رو نتونی درک کنی **

و این زجر وقتی به اوج میرسه که هرگز تموم نشه و

اتفاقی که چشم به راهشی هرگز نیوفته

 

خدایا به منتظران صبر عطا فرما

 

............

گاهی هلوی رسیده انتظارش به پایان نمیرسه و خشک میشه

گاهی زنبورها سراغ یه گل نمیرن و پرپر میشه و میریزه روی زمین

گاهی دونه های رسیده ی کاج لا به لای برگ ها سوزونده میشن

گاهی جوجه ها از گرسنگی میمیرن

گاهی پسرها دیگه به خونه برنمیگردن و باید توی سردخونه ها دنبالشون گشت

گاهی هرگز پیام و تلفنی بهت نمیرسه

 " گاهی انتظار نتایج تاسف برانگیز و جبران ناپذیری داره "

 

خدایا همه ی انتظارها رو به پایان برسون

 

.

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 1:3 توسط مونا| |


شاید به زودی بروم



از اینجا


از وبلاگ


از دنیای مجازی


از تهران


از خونه


از این جسم و بدن


از دنیای حقیقی


از روی زمین


دلم میخواهد تنها باشم،حتی تنها تر از خدا




اگر رفتم خدانگهدار!



نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 1:29 توسط مونا| |



انگار خدا از تنبلی من لجش گرفته

و تصمیم داره تمام مدتی که تا امروز تنبلی کردم رو ازم جبران بکشه

تازه اونم با سودش

حالا فکر میکنید جبران کشیدن خدا چه جوریه؟

حدس بزنید؟

.

.

.

نمیدونید؟

خب خودم میگم

اون از وضعیت مامانم

اینم از تموم شدن ماه مبارکه رمضون که باعث شد

داداش و بابام کمک کردن رو ترک کنن

(آخه توی اون ماه تقسیم کار کرده بودیم و همه به جز مامانی کار میکردیم)

حالا خواهرم هم شد قوز بالا قووووووووووووووووووووز

چه جوری؟

حدس بزنید؟

آها یادم رفت نمیدونید

خب بازم خودم میگم

از اونجایی که من و بابام علاقه ی زیادی به بالا رفتن از درخت داریم

و اکثرا وقتی میریم باغ دقایقی یا ساعاتی رو روی درخت سپری میکنیم

البته بابا بیشتر به میوه چیدن و از تولید به مصرف علاقه داره

اما من صرفا روی درخت بودن رو، حتی توی زمستون

بنابر این خواهرم فکر کرد روی درخت رفتن کشکیه

و تشریف برد روی درخت

اونم درخت گردو

اونم در ارتفاعات بالا

و خلاصه چشمتون روز بد نبینه

جوگیر شدن همانا

و سقوط خواهرمان همانا

و بدین ترتیب یه ناتوان به ناتوانان منزل اضافه و

کار و دستورات یه نفر به بدبختی های بنده پیوست گردید

خلاصه مونای تنبل مونده و یه خونه و کلی کار

حالا توی این وضعیت نزار من بیچاره

هی فک و فامیل تشریف میارن ملاقات

همینجوری کم کار دارم

مهمون داری هم باید بکنم




خدا جون غلط کردم 24 سال تنبلی کردم

رحم کن به این بنده ی ضعیفت

خداجون به مرگه خودم یه تنبل حرفه ای مثل من طاقت این همه مسئولیت

تازه اونم بدون مقدمه و تمرین های زمینه ساز نداره

خدا جون رحم کن!!!


نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 19:38 توسط مونا| |


مامان تپلیم به دلیل آرتروز شدید دیگه نباید و نمیتونه راه بره و کار کنه

بر همین اساس متاسفانه سیستم تنبلیه ما و بخور و بخواب تموم شد

و ما مجبور به دست زدن به سیاه و سفید شدیم

و بدتر از همه اینکه ناگهانی و بدون کمک های اولیه

خلاصه با دستورالعمل های لحظه به لحظه ی مامانی

اونم از راه دووووووووووور

من توی آشپزخونه،مامان توی پذیرایی

من تونستم سحری های خوبی رو ارائه بدم

و تازه فهمیدم که آشپزی هم کشک بود و خبر نداشتم

و چه غلطی کردم که اینو به زبون آوردم و

باعث شد مامانم بگه خب پس از این به بعد

و بعد از ماه مهمانی خدا

مهمونه تو هستیم و آشپزی با تو :-(  :-(


امید که بهانه ای پیش آید

و ما به روال عادی زندگیه تنبلیمون برگردیم.آمین



باید بگم که: با اینکه هنوز وضعیت هوای دلم با وجود بارش های فراوان همونطوریه اما اینو نوشتم که مطلبم زیاد تکراری نشه.اما دوستان عزیزم که به فکرم بودن بدونن که نمیدونم چرا با اینکه خیلی اتفاقات خوب هم افتاد اما جز در تایمی موقت حالمان هنوز بارانیست!


نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 2:41 توسط مونا| |


یک توده هوای ابری و بارانی

از سرزمین های غم و اندوه

به آسمان چشمانم هجوم آورده


و گرد و غبار محلی دلم رو احاطه کرده



خوانندگان عزیز تا اطلاع ثانویه وضعیت همین گونه خواهد ماند!




نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 0:31 توسط مونا| |


مردي چهار پسر داشت.

آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي اي فرستاد که در فاصله اي دور از خانه شان روييده بود:

پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان و پسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند.

سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند .

پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده.

پسر دوم گفت: نه.. درختي پوشيده از جوانه بود و پر از اميد شکفتن.

پسر سوم گفت: نه.. درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا و عطرآگين..

و باشکوهترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام.

پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها.. پر از زندگي و زايش!

مرد لبخندي زد و گفت: همه شما درست گفتيد،

اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد!

شما نميتوانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد:

همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد

فقط در انتها نمايان ميشود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در ” زمستان” تسليم شويد، اميد شکوفايي ” بهار” ، زيبايي “تابستان” و باروري “پاييز” را از کف داده ايد!

مبادا بگذاري درد و رنج يک فصل، زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند!

زندگي را فقط با فصلهاي دشوارش نبين ؛

در راههاي سخت پايداري کن: لحظه هاي بهتر بالاخره از راه ميرسند!

هميشه همينطوري نميمونه که: زندگي گلابي تر از اين حرفاس


نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 7:50 توسط مونا| |



چهار روز از تولدم گذشت و هیچ کدوم از دوستان دنیای مجازیم یادشون نبود


اما خدارو شکر توی دنیای واقعی هوامو داشتن


نکته تولدی 1 :به خاطر ماه رمضون و افطاری خوردن کیکم روی دستم موند!

نکته ی تولدی 2 :از اونجایی که به هیجان علاقه دارم زن داداشم کادوش رو

با پیک و بدون هیچ اسم و آدرسی فرستاده بود و نصف روز ما خانوادگی

با هیجان سر کار بودیم و کارآگاه بازی در میاوردیم که فرستنده ی کادو رو شناسایی کنیم


کلا روز تولدم رو دوس ندارم و معمولا غمناکم که به این دنیا اومدم

اما خوش گذشت



نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 16:10 توسط مونا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ